سرنوشت تعیین می کند که در زندگی با چه اشخاصی ملاقات کنی ، اما این تو هستی که تصمیم می گیری چه کسی در زندگی ات باقی بماند.
تو مرا می فهمی تو مرا می خوانی و تو هم می دانی تا ابد در دل من خواهی ماند.
اینجا به جز دوریِ تو چیزی به من نزدیک نیست
طلوع کن طلوع کن که بودنم تازه کنی دست مرا بگیری و با بوسه اندازه کنی طلوع کن طلوع کن… .
دنیا کوچکتر از آن است که گم شده ای را در آن یافته باشی هیچ کس اینجا گم نمی شود آدمها به همان خونسردی که آمده اند چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند یکی در مه یکی در غبار یکی در باد و بی رحم ترینشان در برف. آنچه بر جای می ماند رد پایی است و خاطره ای که هر از گاه پس می زند مثل نسیم سحر پرده های اتاقت را.
می گویند دنیا کوچک شده است و استوا در آینده ای نزدیک همسایه ی خونگرم قطب خواهد شد نه همسفر خوشباور دنیا هرگز کوچک نمی شود ما کوچک شده ایم آنقدر کوچک که دیگر هیچ گم کرده ای نداریم دلخوشیم که در نیمه ی تاریک دنیا کسی ما را گم کرده است و دارد در به در دنبلمان می گردد کسی که زنگ در را همیشه بعد از هجرت ما به صدا در خواهد آورد.
خدایا با تو بودم !!!
گاهی آنقدر نزدیکیم که حتی ندیده همدیگر را لمس میکنیم گاهی آنقدر دوریم که چشم در چشم هم نگاه میکنیم اما
مثل کبریت کشیدن در باد دیدنت دشوار است من که به معجزه ایمان دارم میکشم آخرین دانه کبریت در باد
من تو را می خواهم ٬ و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
غریبه ایم
هر چه باد آباد …